خیال می کنم ........................سنگ ها هم عاشق می شوند....................................................................چه زود باور شده ام...........!!
کـاش کسے بـتوانـد بـنوازد مـرا ... مثـل سازے ...
بـزنـد بـر سرمــ تـا صدایے از من بـرآید
کـوکمــ کند و سازے بـزنـد
تـا بـبـینـد
نــوک انــگشتـانـش
زهـ بـه زهـ
کـه بـر تـنـم کشیدهـ میـشود
چه دادے از من بـر مے آورد
و چه سوزے دارد
ایـن ساز مـغـمـومـ ...
کـاش سازے بـودم در دست تـو
نـے لبـکے کاش
کنـج لبـت
تــارے زیـر انـگشتـانت
گـه گـاهے بـرمـ میـداشتے از لـب تـاقـچه
میـبـردیـمـ دو قدمــ آنـطرف تـر از تنـهایے
دل میدادے بـه من
و چشـمانـت را میـبستـے
تـا من بـرایـت زمزمـه کنـمـ ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 11 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .