♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب خودم را دست کم میگیرم دستهای تو را بگیرم فرقی نمیکندمرد باشم یا نباشم تا اینجای زندگی مردت نبودم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام من در فصل شعرهای زخمی از پا درآمده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که ببارد خدا مقدس ترین چیزیست که به آن فکر میکنم! و تو لبخند همین بارانی که خدا برایم نازل کرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم فاصله ها روی دوشم افتاده خیال پیاده شدن ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخواب عزیزم لذتی ندارد وقتی ببینی تمام باد بادکها سرگردان آسمانند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لذتی ندارد وقتی پرنده ای با بال تو پرواز میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتما دريا همين نزديکي است و ماهي هاي لب بشقاب گواهي مي دهند که همينطور هست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از جهانی دیگر آمده است پرنده ای که بر پنجره تنهایی من نوک می زند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک فنجان قهوه در کافه ، یک گلوله در میدان جنگ خاطرات....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه میراث کوچکی! یک فنجان قهوه که هر کسی می تواند آن را بردارد گوشه ی یک کافه بنشیند و مثل تو در روزی پیش از این به حرکت معکوس قطارها فکر کند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غریبه ای که پشت پنجره است باران است و مهمانی که در اتاق ...تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می شد به جای دوست داشتنت دردهای دیگری را انتخاب کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ ها برای این ساخته می شوند که شیشۀ پنجره را بشکنند و تو بیاد بیاوری که تنها نیستی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنها که تنهایی را از چشمهای آواره ی مردم به دست می آورند شب ها به درد های بزرگتری مبتلا می شوند و حواشی لخت اطاق را ترجیح می دهند خدا به داد کسی برسد که می خواهد گریه کند ولی چیزی به یاد نمی آورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای خودم می سوزد غروب که می شود سایه ام را نگاه می کنم و فکر می کنم بزرگتر شده ام .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 19 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .