♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو می روی و من پشت سرت مه می پاشم بگذار جاده ها مه آلود باشند در مه گرگ ها خوب سفر می کنند... خوب شکار می کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی حال آدم تا سر حد جنــــــون بد باشد ...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست ها و پاهایم باز یخ زده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا را تا می کنم می گذارم زیر سرم زل می زنم به مقوای سیاه چسبیده به آسمان و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو حرفت را بزن چکار داری که باران نمی بارد اینجا سالهاست که دیگر به قصه ها هم گوش نمی دهند دست خودشان نیست به شرط چاقو به دنیا امده اند تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی . . . !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بغض هايم را نمي توانم فرو دهم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .