♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس می کنم که ناپدید خواهی شد بزرگترین دردم خواهد شد اما گرمایت را برایم باقی گذار....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمان بانوی من به رنگ میشی است با امواجی سبز در درونشان چون رگه های سبز بر طلا یاران ! چگونه است بی آنکه دستم به دست او بخورد من در اینجا پیر می شوم او در آنجا ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در خیابان های سرد شب جفت ها پیوسته با تردید یکدگر را ترک می گویند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من آنچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند هرگز نمی پرسم هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟ قلب من و چشم تو می گوید به من : آری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاشکي همچو حبابي بر آب ، در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود . حميد مصدق
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنيا کوچکتر از آن است که گم شده اي را در آن يافته باشي هيچ کس اينجا گم نمي شود آدم ها به همان خونسردي که آمده اند چمدانشان را مي بندند و ناپديد مي شوند يکي در مه يکي در غبار يکي در باران يکي در باد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اي کاش زبان نگاهم را مي دانستي و با اين همه سکوت مرا به خاموشي متهم نمي کردي کاش مي دانستي من هميشه با زبان چشمانم با تو سخن مي گويم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بي سرزمين چون باد مسافر جاده هاي بي مقصدم شايد غريبه اي از روبرو مي آيد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه جانکاهي است که من چنين دوست مي دارمت و نمي دانم تو کيستي ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در گامي از زندگي هستم که بسيار زود است براي مردن و بسيار دير است براي عاشق شدن من بازهم دير کرد ه ام مرا ببخش محبوب من من بر لبه عشق هستم اما مرگ به من نزديکتر است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جنگ کلمات ما با هم نبرد بي پايانيست گاه تو مي بري گاه من ! اما عشق ما بايد يک پيروز داشته باشد . پس ... تو اشغال کن سرزمين ويرانم را ! اينک مردانگی من در دستهاي توست !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .