♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم درد می کند دستمالی به من بدهید تا ببندم آنرا و بیاویزم خود را از سقف...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بي تو تمام جاده هاي اين شهر پرم مي كنند از آشوب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داستان من و درخت پشت پنجره در یاد کوچه ای می ماند که تا ابد در انتظار صدای پای تو می ماند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پايان راه خنده ي جاده است از اين همه راه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیستی ... و ایستاده ام آرام بی صدا بی تو ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برو! بگذار باران هوایی بخورد دیگر حرفی برای گفتن ندارم تمام حرفهایم را خلاصه کردم در آخرین نگاهم به ردپای برفی ات آدم برفی یخی ام ! آنقدر از من دور شده ای که خدا دیگر نمی خندد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خبر گل ها را برای کویر خواهم برد. . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فلسفه ی ضرب آهنگ انگشتانت چیست که اینگونه مرا بهم می ریزد و مجبورم می کند به مهربانی با تو ! از فردا قسم می خورم ( برنامه ی طلوع آفتاب را کنسل کنم ) تا دیگر بهانه ای برای گم کردن نگاهت نداشته باشی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این آسمان خجالت نمی کشد بااین همه سن و سال تا اتفاقی می افتد مثل بچه ها می نشیند و های های گریه می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس عجیبی به آدم می دهد لباس ها چند گنجشک و بند خالی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام ! هی خدایا! اگر آنجا هستی و صدایم را می شنوی تنها به این سوال خسته ام پاسخ ده چگونه تنهایی ات را به دوش می کشی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا یادت می آید گفته بودی دوست می دارمت ببین مرا ! دست های خالیم پر شده از گریه های پنهانی و تو آرام تنها نگاه می کنی خدایا دست از سر خیالم بر نمی دارد حسی که در ماندن و رفتن اسیرم کرده است شبگرد تنهایی هایم اگر آمدی بارانی ات را بپوش من و خدا اینجا طوفانی به پا کرده ایم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دارم قدم های تو را تکرار می کنم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد و همه به من خندیدند... اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند: دیدنی نیست...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 19 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .