♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از حاصلضرب تردید و کبریت می ترسم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمي دانم اين ستاره ها دنبال تواند يا لبريز از تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من،سکوت و شب،عاشق هم هستیم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودش را هی پک می زند تا اندوه اورا نکشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش سه خانه عقب تر بودم تا در آن سوی حضورت زندگی را زمزمه می کردم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بازباران در چشم ها حلقه زد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به بودن جای خالی اش قسم دلم برای بالهایم تنگ شده است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پاکی لبخندهای پر از آر امشت طوفانی می شوم خود دیدی این بار که آمدم هیچ نداشتم اما خدا آبی آسمانش را در کف دستانم ریخت و من دزدانه آنرا به نگاهت ریختم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه چیزم را بردند جزبا ارزش ترین تابلوی این خانه را رد چشم هایت را کسی روی دیوار نمی دید!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینبار که به اینجا امدی یادت نرود به پرنده ها نگاه نکنی یادت نرود با من دوست نباشی آخرین باری که رفتی کبوتر من یاغی شد نه یارای رفتنی هست نه طاقت ماندن بگذار آنقدر اینجا بمانم که آخرین قطه از بوی تو به خاطره هایم پیوند بخورد و پرنده ی کوچک سینه ام دیگر هوای تو را نکند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 19 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .