♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
«عشق سرآغازی است بر هرچه آغاز...»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای قدم هایت را می شنوم، اما تو نیستی... فقط صدایی مبهم!!! قول داده بودی برایم سیب بیاوری،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آن لحظه ، که چشم تو به من می نگرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی از نبودم به غم مبتلا نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کدام کوچه حسود ، قدمهایت را از من ربود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش اشك هايم آتش دل را خاموش كند كه سوزان تر از هر آتشی است. چرا من...؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساده می نویسم و ساده می گویم من هستم پس باش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهی خسته ........فاصله ها پردرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه نگاه دارم در چله ی دیدگان می گذارم و با قدرت اشک به دنبالت پرتاب می کنم تا لحظه ای حتی لحظه ای که شده چشمانت را ببینند اما باز نمی رسد این نگاه به نگاهت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز باران مي بارد امان از این چشم ها ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .