♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بي حرمتي ست پا نزدن بر بساط عقل وقتي که عشق اين همه اصرار مي کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آشناهايم غريبه هايي هستند که تنها اسمشان را ميدانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدايا ميوه ي کدام درخت را گاز بزنم... که از زمين رانده شوم؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه مصیبتی می شود وزش باد دلم برای موهایت هم تنگ شده... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان بارانی است اشك من هم جاری است شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است شاید او می داند كه فرو خوردن اشك قاتل جان من است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی یوسف میدهد پیراهنت ، پیر کنعانم برای دیدنت .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستی که داس را برداشت، همان دستی ست... که یک روز... در خواب های مزرعه، گندم کاشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین جایی که هستی باش ... از این خونه بری کیشی ... تو این خونه خودت شاهی ... داری سرباز کی میشی ؟ همین جایی که هستی باش ... عذاب رفتنت کم نیست ... تو " حوای " کسی میشی .. که مــــــــن ... می دونم " آدم " نیست ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هستم تا................. آن وقت که بارانی آمده و نامت را و احیانا مرا شسته و با خود ببرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی به شهری سفر خواهم کرد که دلم هرگز نگیرد...خسته از این رنگ های سفید و سیاه...از این پیچش و التهاب واژاه ها و مبهوت از این سکوت زندگی هستم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام مردم شهر را دوست دارم.... زیرا که نمیشناسمشان...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .