♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم خواب مي خواهد بي هيچ صدايي باچشماني باز كابوس مي بينم... كودكي،درون ذهنم متولد شده گريه مي كند،با صداي بغض و ترسش را فريادميزندبلند نمي دانم گرسنه هست يا مادرش را گم كرده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بدان ای مهربان با من كه هر لحظه زعمر سرد هجرانم كه در غربت تلف در گوشه زندان غم می شد بجای هركدام از وقتهای مرده در زنجیر كه زمین سجده گاه من ز اشك دیده تر می شد خزان راهی كه بین ما به حسرت مانده كم می شد و اكنون روز وشب در سفره یادم بجز ترس سفر نیست و فصل من فصل ماندن در حقیقتهای جانكاه است و میبینم كه در خاطرات تو ز اسم من نشانی نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چمدان را بستم.........پر از خاطره ها............صدای سوت قطار می آید.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زخمي بر پهلويم است روزگار نمك ميپاشد و من يچ و تاب ميخورم و همه فك ميكنند كه ميرقصم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادش بخیر قبلا ها حداقل احوالم رو می پرسید............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد ببرد گردش .. کلافه کرده اند مرا، بس که نق می زنند به جانم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سریعترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن به دیگران است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وای بر من! بعد از تو اینهمه سالهای خاکستری، که هنوز از تو پرم با دست های خالیم بگو چه کار کنم … .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قولی اصلا آقا توف به این زندگی ....حرفیه........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایت را باز کن... ببین برای رسیدن به تو... چگونه جاده های وحشی را اعدام میکنم . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 7 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .