♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو کجای شب بی آینه ها جا ماندی ؟ باز دلتنگی را ، بی سبب در شب آیینه سرودن دادم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی هست که مرا دریابد ؟ نیست صدایی و نخواهد بود ! همه ما تنهاییم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنبال پناه می گردم کجا پنهان شوم ؟ کجا ؟! نه ! تیر و توفان همه جا را نشانه رفته حتی آغوش تو را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران را تنها با صدای تو دوست دارم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت هميشه بعد از مرگ اتفاق می افتد!! ديگر برای هر حرفی دير است ! زمان مرا از ياد برده است !؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما تا بيست سالگي از تاريكي ميترسيديم. بعد برادر زاده 9 ساله م توي تاريكي نشسته . بهش ميگم تو تاريكي چه كار ميكني؟ ميگه دارم با روحِ اجسام ارتباط برقرار ميكنم ! فك و فاميله داريم؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .