♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب شعر باز باران را خواهم خواند اما افسوس دیگر نه با همنوایی دوران کودکیم بی درد و سر خوش نه از سر شوق با هم بودنمان شاید امشب میهمان آسمان شوم اگر ندایم را پاسخگو شود و کمی دست و دلبازی کند و دختر حریر پوش را به بدرقه ام بفرستد و من به پاس این مهربانی بی محابا خواهم بارید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک کوچک من کاش بدانی که من برای پرهای شکسته ات عمر در قفس گذشته ات زخم به دل نشسته ات سوخته ام من هم از شهر دل سوختگان عبور کرده ام اشک ریخته ام ناله نی را شنیده ام کاش بدانی که من هم دل شکسته ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از درون زمهريرم اما دستانم مي سوزد از تب اشك نمي ريزم بگذار نگاهم سرد باشد آرزويي ندارم كاش امسال آن پرنده مهاجر من باشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بگردم جای تولدم را عوض کنم ببینم کجای دنیا میشود به خاطر یک بوسه زندگی کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گوش کن: بیایی ابر می شوم در سرزمین آمدنت نیایی می بارم در آغوش خیال شیرینت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانی؟ زندگی ام را با قد و قواره ی تو بریده و دوخته ام !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 19 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .