♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گمان می کنم چند روزی شده که مرده ام...اما مرگم را هیچ کس باور نکرده ! نمی دانم ؟ تو باور می کنی یا نه ؟ دیگر حرفی برای نوشتن نیست همه خاطره ها از ذهن مدادم کوچ کرده اند ! خطوط دفترم ، از پریشانی این سیاه مشق های زندگی به تنگ آمده اند ! حال تو بگو ! چگونه صدا کند دفی که زنگوله هایش به تاراج رفته ؟! نمی دانم ؟ ! و من انگار که هرگز نبوده ام .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلخی ام را ببخش و باور کن ! باور کن که در زمین صدا به صدا نمی رسد ! باور کن که گم شدیم کنار هم و انگار اینجا زندان ابدی ماست ! باور کن اینجا کنار من ، پر از هیچ های بسیار است ! پر از هیچ های بسیار ! و چقدر شبیه منی وقتی که غمگینی ! و چقدر شبیه لحظه ی گریه های من !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید مقصر اصلی خود باشم ! اگر می نویسم لحظه هایم به مرگ ابدی می روند ! اگر می نویسم سکوت می کنم در این سقوط ! اگر بر این باورم که شانه هايم را گم كرده ام ! و سالهاست لحظه هايم در آيينه ي فردا پريشان مانده اند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه ماست و مجازات زنايش با ما برابر ... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و ما مختار به داشتن چهار همسر هستيم .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و ما هر زماني بخواهيم به لطف قانونگذار ميتوانيم ازدواج كنيم ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و ما ... او كتك مي خورد و ما محاكمه نمي شويم ... او مي زايد و ما براي فرزندش نام انتخاب مي كنيم... او درد مي كشد و ما نگران اینكه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و ما خواب حوريان بهشتي را مي بينيم ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ..... (دکتر شریعتی )
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ماندهام و یک قطعه عکس او در دست من من در دست او ما هر دو درماندهایم او در نگاه من من در نگاه او .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقط کلمات راز مرا می دانند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من اندوه تورا دارم نمی دانم تو می دانی ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اکنون در معرض آه تو به انتظار ویرانی خود نشسته ام اگر به رهایی ام می اندیشی توفان سهمگینت را بدرقه راهم کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به بهار بگو که امسال نيايد غم ِ تو ، خزان ِ مدام ِ تن ِ من است يوسف به کنعان بازگشت و اما آنچه آشنا نيست ، بوي پيراهن است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين خاطرات چه مي کنند با آدم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا ...چطور دلت می آید وعده جهنمی سوزان به ما دهی .....ما که در این عقوبت زتده بودنمان هر لحظه می سوزیم.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لبــــــــــــ هايــــــــــــت طعم ِ سمنو مي دهند در خواب هاي سرد ِزمستاني ام .... راستش را بگو ! گندم ِ کدام خاک بوده که اين چنين شهد گشته ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهم نيست !..ما که سوختیم .....شاید نسل های آینده با خاکسترمان شعله ای برافروزند....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 23 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .