♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جا مانده ام از مسافری که مرا جا گذاشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهربان باش تا این درد بی دلهره از تنم رخت برببندد تا نفس به سوی تو می اید ومی رود این استخوان مُرده را بجای دست های تو می فشارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب به نیت پلک هایت و اعجاز عمیق نفس های تبدارت نماز میخوانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهن من سوی پریشانی خاطری میزند بال که شکسته های پر را بیش از احساس پرواز معنا میکند لمس من را باید جور دیگری یاد بگیری......... وقتی که کوچ دیوار نورس تنهاییست پرستویی که سوی باغ بی بهار میاید طعم سیب را برای برگها نیمه جان چه چه میزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سایه سردی بر اتاقم افتاده واحساس تنهایی مرا از نوشتن دور می کند .......دیگه عادت کردم به این دوگانگی ها!!! که بخندم و در عین حال گریه کنم ! که باشم و در عین حال نباشم! که...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و تو ... در كافه .. کنج ديوار .. روبروي هم !! ... قهوه را نخورديم ! حرف هايمان به اندازه کافي تلخ بود .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه اسمش عشق است، نه علاقه،نه حتی عادت. حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست . . . . . . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لب هایمان خواب کویر می بیند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهای کاغذم برای کلاغ هاست وقتی واژه هایم بلندترین سرو را هجی می کنند و در امتداد تنهای ذوب میشوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از ته یک استکان شکلات حرف می زنم از این پایین هوا چقدر ابری ست..! اینجا نفس با صدای قاشقی درگیر طعم گس می گیرد..! برای لمس پاییزی لب هایت قهوه ای که سهل است! تیره تر هم میشوم... وقتی تنهایم در میان اشتهای چشمانت حل شد مرا با کدامین بغض سر کشیدی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر زمان آمدی باقی مانده ی احساسم را بردار و ميان سايه ها خاکم کن! تا راحت بخوابم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای شاپرک هنوز هم دست تکان می دهم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .