♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان ! می ترسم این همه آرزوهایم این همه دلخوشی هایم در همین حوالی رویا باقی بماند . می ترسم در این کویر غربت و ناامیدی تنها بمانم . می ترسم آسمان .. می ترسم من بمانم و یک دنیا بی وفایی من بمانم و لحظه های سوگواری ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی آمدم تنها بودی ... مرا به نام اولین عشق در قلبت جا دادی و چه عاشقانه شعرهایم را ستودی ولی حالا ... دیگر سرت شلوغ است و برای راندن مرا از میان همه نشان کردی حق با توست .. آری من عشقی قدیمی و پوسیده ام .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه غصه می آید همیشه غم فراوان است و همیشه چشمان صنوبرها به وسعت باران نمناک است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا !
میان این همه خستگی و دلتنگی به کدامین آرامش پناه باید برد ؟
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته از این همه ناامنی !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تنها و غریب میون این همه تاریکی و غم میون این همه سردی نگاه عاشق و مجنونم ... »
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس تا به حال از او نپرسیده که ای مرد ای تنها ای غریب : چرا شب چرا تاریکی را برگزیده ای ؟ چرا هیچ وقت به سپیدی صبح لبخند نمی زنی ؟ چرا طلوع را دوست نداری ؟ آخر هیج کس نمی دانست که مرد چه غمی دارد !! مرد شب گرد عاشق سیاهی بود عاشق نگاه سرد ستاره ها عاشق سکوت ماه بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه صفایی دارد سکوت عاشقانه شب نگاه در چشمهای گیرایت لبخند زیبای لبهایت و عطر باران .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ نمی دانم برای چه می نویسم ! روزهایم می گذرند و من فقط در میان آینه ها بزرگ می شوم تو خود شاهد بودی که چگونه به سپیده نرسیدم نمی دانم آن همه قلب هایی که دم از رفاقت می زدند آن همه دست های همدلی که بسویم دراز شده بودند میان کدام آب و هوا زندگی می کنند ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای شکستن طلسم انتظار همه برگ های زرد پاییز را رنگ خواهم کرد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر گاه غنچه ها لبخند زنان می شکفند و پرستوهای عاشق بالهای خویش را به هم میرسانند و نغمه مهر و امید سر می دهند ، یاد تو در دل تنگ من غوغا می کند و دل من چون شاهین پر شکسته ای سر به سینه می کوبد .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنگامی که حجم شب هایم از بوی تنهایی پر می شود من تو را در ابتدای جاده یقین به انتظار می نشینم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا رسیدن به خدا یک قدم بیشتر راه نیست ، باید یک قدم روی هوای نفس پا گذاشت ، قدم بعدی پیش خداییم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام آرزوهایم را .. تمام ترانه های عاشقانه ام را .. تمام رویاهای زیبایم را در چمدان ریختم . باید به سفر بروم . باید مسافر جاده زندگی شوم . باید تمام خیالهای نقره ای را در جاده جا بگذارم . باید تا انتهای ایمان بروم . حسی غریب به من میگوید : باید واقعی ببینم . واقعی زندگی کنم . مثل تمام مردم شهر ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .