آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی . پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
با پای برهنه از دریا میامدم ... تا انتهای غروب ؛ وقتی که کفشهایم پر از دانه های شن بود . . وقتی که صدفها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم . . دریا پر از مهتاب بود وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه میکرد . . سپیده ی اندوه سر زد و تنها مرغان سپید عاشق مرا میخواندند، وقتی که تو را میان خلوت ساحل و دریای مسافر گم کردم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .