دلم هوای یک دوست قدیمی کرده ... یک رفیق شش دانگ ... کسیکه امتحانش را در رفاقت پس داده و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد ... رفیقی که من نگویم و او ... بشنود ... رفیقی که بگویمش برو، اما بماند ... که نرود ... وقتی ماندنش ... آرامم میکند......
نگــاهَت که مـی کنم...
دُنیــــــای خـالیــَم ...
پــُر از خـانــه می شود !
دستــــ هــایــم ...
کــوچه های یــاسُ بارانـــی...
دلـــَم یکــــ شهــر مردم مـی شود
و چشــــم هــایَم
داستان برمی گرده به زندگی دختری به نام آوا…که از همون اول داستان مادرش رو توی یک حادثه تصادف از دست میده و با خانواده خاله ش زندگی می کنه…در همین گیر و دار با آرش آشنا میشه…و با وجود اذیت و آزارهایی که برای اون ایجاد میکنه دلش رو به اون می بازه…به کسی که خودش تا چند روز دیگه به فرزانه متعهد میشه ……
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .