♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این قصه بی تو تمام نمی شود زودتر بیا حوصله ی قلم سر رفته است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا به دیگری وا مگذار روزی می بینی مان تاب نمی آوری!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از کوچه های بارانی... سوت زنان می گذرد... باد شبگرد..کجا ایستاده ای؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبائی ات صدای باران است در اردیبهشت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با کدام بال می توان از زوال روزها گریخت؟ با کدام اشک می توان پرده از نگاه خیره ی زمان کشید با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید با کدام دست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در جنگ با زمانه ی نامرد لعنتی مُردیم ای خدا! ....بگذار بگذریم از این روزگار یأس ...ای مرگ! پس چرا خبری از تو نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در حرف های ما خبری از بهار نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی درد ، مغز استخوانم را به آتش می کشد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .