آی غریبه ها من, آشنای هیچ کدامینتان نیستم , نبوده ام.. از راهی که آمده ام فردا چلچله ها می رسند سیاه پوشیده اند و شبنامه های ممنوع را چون هراس هر شب شما آواز می خوانند هر سه شنبه طبلی که صدای رقاصکی را مینوازد, عجیب می گرید...
عادت کرده ام به خالی نگاه عابران
و تنه زدنهای بی التفات خالی از بخشش
رازسر شکسته این سنگفرش های قدیمی
صدایم را زخمی کرده است
ردپای هیچ پرنده ای بر خیال خیس این گذر هم نیامده انگار
آخرمگر کجای این سرزمین ایستاده ام
ک باید این همه تابلوی عبور ممنوع را
در قدمگاه باورخود نصب کنم؟
یه دونه از این سوسک ریزا هست هر شب ساعت 12 که میشه میاد رو میزم راه میره هی وایمیسته نگام میکنه باز راه میره… منتظرم یه شب روی اون غرور مسخرش پا بذاره و بگه عاشقم شده…
رفته بودم 80تومن پول بکشم ازکارتم دوتا10 تومنی داد 5تا 5تومنی ده تا2تومنی با پونزده تا هزارتومنی اشک تو چشمام جمع شد بنده خدا تمام جیباشو گشت تا پول منو جور کنه!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .