♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در معبر کدام باد معبد ساخته ای؟ هیچ خدایی در تو ساکن نمی شود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کف این دستها میان این خطوط سرنوشت شاید چیز دیگری باشد اگر خاکم را زیر و رو کنی نفسهایت را بپاشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم هوس سرزمینهای دور کرده هوس دستهایت را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به گمانم دیگر آبها از آسیاب افتاده است حالا که نه من به تو شباهت دارم نه تو به من جایی از زمان شباهتهایمان عشق بازی میکنند و آسیابان دیگر کاری به کارشان ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ چیز این شهر تو را از من کم نمیکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیـشـب بـه یـادت بـودم !!! بـاران مـی بـاریـد ... آن عـابـری کـه زیـر بـاران می خـنـدیـد !!! مـن بـودم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دسـتـانـم شـایـد اما دلم نمی رود به نوشتن! این کلمات به هم دوخته شده کجا ، احساسات من کجا . . . ایـن بـار . . . نـخـوانـده مـرا بـفـهـم . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی اگر مرا یافتی آرام از کنارم بگذر ... بی آنکه لحظه ای بمانی ! شـــایـــد در گوشه ای کسی کمک بخواهد ! و هـنـوز دیـر نـشـده بـاشـد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساده بگویم ... صدای نفسهایت را کم آورده ام ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی خواستم نبودنت از شمارش انگشتانم بیشتر شود . اما این روزها ... کاری از دستانم بر نمی آید ...!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 5 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .