♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجشنبه پاییزی ست با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس و مرموز آخرین شب پاییزی با یک فنجان چای تازه دم و یک برش بزرگ از کیک خانگی با موسیقی دلبخواهی و خیالی که از بابت تو سخت سخت آسوده است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق یعنی زن سرخ پوش میدان فردوسی ، در ساعت پنج عصر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوره گرد پیر، با دیدن حواسپرتی من با خنده گفت : پدر عاشقی بسوزد من لبخند زدم و زیر لب گفتم : پدر بی عشقی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی از کنار آن کافه می گذرد آرام دست در دست ِ محبوبش در شبی از شبهای آبان که می وزد باد که می ریزد برگ که می بارد باران - لحظه ای - یاد ِ من می کند آیا؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق هم چندان ، چیز دندان گیری نبود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرغان خفته در لعاب کاشی ها به ما اعلام می کنند ... عشق در برف آب می شود..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از صدفهای ساحل پیرهن پری دریایی دوختم رفته رفته رفتم به اعماق دریا و هرگز باز نگشتم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که یلدایی هم دارد ... او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده ست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از برف بریده ایم ......ما و هزار ردپا ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می توانستم این سقف اتاق را بردارم هرچی باران از آسمان می بارد ببینم اما الان که دارم بر پشت بام همین اتاق قدم می زنم زمین به اندازه همین چهار دیواری اتاقم بود که بر آن سقف گذاشت اند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام واژه هایم از سر دلتنگی هایم است همه را به تنهایی هایم می سپارم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم چه ناشکیبا شده است.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 22 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .