♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نگاه كن هنوز نگاهم دخيل ِ چشمانت است.. معجزه كن
Alireza
بگذار که با گريه خود شاد - بمانم - آنم که چو ويران شوم آباد بمانم - در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم - زان پيش که در پنجه ي صياد بمانم - من نام خود از دفتر ايام زدودم - چون نيستم آن قصه که در ياد بمانم ... صبح بخیر...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 20 ساعت و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .