♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیایی که برایت با کلامت میسازم, بسیار کوچکتر از عشقیست که درونم ساختی... کلمه اند دیگر... قدرت بیان خیلی چیزها را ندارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر بزرگ گاهی میان خنده هایش سکوت میکرد.... از پدر بزرگ که میگفت... انگار هنوز هم او را میبیند... شاید شبها میان خوابهای کوتاهش بین ساعتها بی خوابی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دنیا اندازه ی یک انسان میشود... راه میرود... حرف میزند... و گاهی به چشمانت زل میزند... گاهی دنیا یک آغوش میشود... برای رفع حجم انبوه دلتنگیهایت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا هر جور که دوست میداری آرام یا با سر و صدای زیاد... فقط گم نشو در میان غریبه های این شهر...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 16 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .