به خدا گمراهم و پاک ، در فربیم
یادم رفت بپرسمت از حال و احوال دلم
یادم رفت نظر کنم ، به غصّه و حال دلم
ای تو همه توانِ من ، توانِ بی نشانِ من
بار دگر مرا ببخش ، یادم رفت
یادم رفت ، یادم رفت
یادم رفت ، یادم رفت
یادم رفت
کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگ شدیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچه گی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت نداشتیم ..کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریادهم بزنیم کسی نمیفهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم@--shadi--
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .