♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمین باهمه وسعتش برایم تنگ است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه تلخ میخندم وهمه چه ساده فکرمیکنن که شادم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزهادیگر چمدانم رابسته ام منهم مسافرم مادر قران رآماده کن کاسه ی آب نمی خواهم چونکه این بار سفرم.......... نه دیگرحوصله ی سایه هاراندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتم سلام ......خوش برگشتی برگشت ونگاه کرد دید م اونیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلگیرم ازبی وفایی پاییز................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دعایت شراب صدساله است خوب میگیرد دعایم کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آفتاب که می تابد پرنده که می خواند ونسیم که می وزد باخودم می گویم: حتماحال توخوب است که دنیا زیباست............... .................. بی معرفت نباش توام بپرس حالم را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای پاهایم میسوزد بدجورخسته اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خیال ها کرده اند خیال های من وتو...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 13 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .