♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با کسی سرجنگ ندارم...!!!! اما با باد...که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد.. نمی دانم....چه باید کرد؟؟!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز درهمان خانه ام.... کنار خزر ....فقط دیگر زندگی نمیکنم!!!......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میبینی بانو ...... بزرگ شده ام اما هنوز پاهایم در همان کفش های قدیمیست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میان اینهمه شلوغی چه کنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیش از این مرا تنها مگذار.... برف روی موهایم نشسته اینروزها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زنگ تفریح خورشید را ابرها به صدا در می آورند اینبار زنگ تفریح من به صدا در آمده ....هوا انگار ابریست در این گرمای جانفرسا شهریور خزر...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 6 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .