♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این باران میخواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آواز باران تو را به فردا فرا می خواند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به غیر از خواستن تو، رو لبم حرفی ندارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی هایم را به تو مدیونم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
...گهگاهی سفری کن به حوالی دلت، چه بسا خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر مجبور که نیستی بمانی ... ولی نرو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم برگردم به روزهای کودکی ... آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود ... عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ... بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر خودم بودند ... تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند ... تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازی هایم بـود ... و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دریایی وز سکوت ظلمت شبهای تنهایی و هنگامی که بی او جان من چون موجی از اندوه میشد قطره اشکی دوای درد من بود این زمان آن اشک هم پایان گرفته وان دوای درد بی درمان هم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاشقانه هایم را از پوست شفاف تو می گیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق آغوشی ندارد بر من و بر ناله هایم ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم تمام رویای من به هم ریختن موهایت است...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .