♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من... ایستگاهی متروک... انتظاری مهلک... چشمانی که رفتنت را پلک نزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر فقط لحظه اي خنده اش محو شود............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرما ، وحشي غريبه ، اينجا تنها مرگ معنا مي شد و همين هم آموخته بود....صداي دائمي سو سوي باد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهم نیست... وقتی که عاقبت همه به زمین ختم می شود چه تفاوت دارد انسان باشی یا ته سیگار....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساقی خمار و خرابم، خمار باده ای از می ناب نگاهت. این جام کوچک خاطره پر می شود با شراب نگاهی، اشاره ای، یا لبخندی. پرکن پیاله را که مست می شوم با هر نشانه ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جشن و سرور و کیک و میهمانی واژه ها رقص هجا به روی ورق در کنار او تا بسراید شعر آغاز نگاهت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرش به روی دست و دستش به روی میز، گویا تمام شده میهمانی دست نخورده اش در انتظار حضورت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تسلسل خواستن و پذیرفتن و نبودن پاکتی، نخی، سیگاری کامی، نفسی، لرزشی. باور کن جا مانده است در گذشته اش.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمار شیرین معکوس نفسها... تنها یک گام تا پایانش یا گامی تا آغازی دیگر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید شاد باشم و سرخوش بر خلاف روح افسرده و خسته ام و تبریک بگویم به کسی که من همه زندگی اش هستم، شاید!؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می رود؟ نه!!! می ماند دل سپرده است به طرح لبخند صورتکی که خیره خیره ی اوست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می لرزد و به سردی می گراید.....پرسه تلخ تصویر ولگرد زندگی در ذهنش....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .