♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد می رود این است حکایت آدم ها ، فراموشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها که میگذرد یک ترانه تلخ قصه تنهایی های مرا میسراید سمفونی گوش خراشی است روزهاست ... دگر فایده ندارد ..................باید باور کنم تنهایم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام کسایی که توزندگیم بودن دلم رو شکستند... بخشیدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد... لمس کن نوشته هایی را که ازقلبم برقلم وکاغذمی چکد... لمس کن گونه هایم راکه خیس اشک است... لمس کن لحظه هایم را... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمان تو.......مرا.....ابه الماس ستارگان نیازی نیست,این رابه آسمان بگو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن یک قلب تنها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بغض کرده ام واشک می خواهد که ببارد،اما می دانم که نمی بارد باران می آید،امشب هم آسمان جور مرا کشید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته از شب های بلوغ!کجاست روزهای کودکی؟ومن تنها تنها تنها،ذره ذره آب می شوم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاسها درکنار پنجره گل داده اند ودرختان آبستن شکوفه اند . چقدردرراهروهای دلواپسی ونگرانی به انتظار بنشینم؟چقدر؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوب من الان باید چیکار کنم؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 8 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .