♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب ساعت نمیدانم چند است کسی دست برده است توی سینه ام تا چیزی را.. تا چیزی را از تپیدن باز بدارد.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب خیلی هم مایه ی حیات نیست! پشت سر تو که ریخته می شود مایه ی مرگ است......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینـ شبـ ـها انگار قطار زندگیـ امـ از تونلـ وحشتـ میگذرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهیـ سرمیچرخانمـ وبه گذشته نگاه میکنمـ چقدر خستگیـ پشتـ سرمـ جا مانده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تکوتا افتاده امـ دیگر شور جوانیـ امـ همـ نابود شد به پایـ اینـ همه نبودنتـ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یه موزیکـ لایتـ... چراغـ خاموشه... نوراز بیرونـ با سایه یـ پنجره افتاده رو دیوار اتاقمـ... یه پر سفید تو دستمه.... یه پر سفید از یه کبوتر
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من اینجام! جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی و مرا نگاه میکردی آمده ام اینجا تا ببینم از اینجا چه گونه بودم که اشکهایم را ندیدی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی به خاطرش ماندن را تحمل کن رفتن از دست همه برمی آید!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .