♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعری نهفته استْ در لبهات که بوویِ نارنج میدهد. بهار است شک نکن به چیدنَت میآیم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آموخته ام كه به انسان ها مانند سكوي پرتاب نگاه نكنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی هستی من می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور است اگر بازیچه شود میشکند...میشکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قرار روزهای بی قراریم.....کجای آسمان ببینمت؟!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه ی اینکه چه می کرد نداشت چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی عقیده را عقده بخوانند و نور چراغ در آب به مهتاب تلقي شود و متانت زمين زير برف يخ بزند نان از يتيم خانه مي دزديم و مي فهميم: دزد اشتباه چاپي درد است!!...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خووووووووووو چرا همه درد منو میفهمند....جز تو لامصب...............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من گمان می کردم.... دوستی همچو سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است! من چه می دانستم هیبت باد زمستانی است!! من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی! سبزه یخ میزند از سردی! من چه می دانستم دل هر کس دل نیست.... قلب ها ز آهن و سنگ.... قلب ها بی خبر از عاطفه اند.... (حمید مصدق)
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چشم خورده ام.... من تکه تکه از دست رفنه ام..... در روز روز زندگانی ام...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .