♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای فرار از تنهایی هر کاری کردم ولی .... تنهاتر شدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلم موی من خیلی عجول است کی فردا میشود؟؟؟ می خواهم دنیا را سبز بکشم و درختانی که حالا خیلی بزرگ شده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم غم هایم را به گنجشک ها بگویم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمعدانی ها تمام شب را بیدار بمانند باز من فردا به سفر خواهم رفت تو به فکر شکستن سکوت نباش تب باغچه لمس همه ی احساس من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی پیچک ها غمگین میشوند باران بر دیوار آنها اشک می ریزد تا همه باور کنند عشق پیچکی ست که دیوار نمی شناسد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلید قفل دلم در جیبهای آینه جا مانده است آینه را بشکن و مرا از پشت تمام تصویرها بیاب من یادگار عشقم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی شکوفه ها بر درخت کاج می نشینند خدا کند اشک های هیچکس یخ نزند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به من سرد نگاه نکن مگر از یاد برده ای برای بیدار کردن دلم گل های شقایق را با دست های خسته ات می چیدی و من زیر لب زمزمه می کردم شقایق را می پرستم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 22 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .