♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیچاره رفتگر … چه بار سنگینی دارد امشب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا راهزن زیاد است باید نگاهت را پشت پلک هایم پنهان کنم. ترس به دلت راه نده! چشمهای مرا کسی نمی دزدد جای نگاه تو محفوظ است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایم می سوزد دیگر برایم مهم نیست فکرهایی که در نگاه دیگری از صدای گریه های ناگزیر من شکل می گیرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در پیچ و تاب رقص انگشتها و اشک های من گاهی بیابان فاصله ها چقدر تلخ می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفتی و من در انتهای کوچه ی بن بست عشق را کشتم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 2 ساعت و 4 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .