♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انسـ ـان و... انسـ ـانیت. یکـ ـی رهـ ـا شـ ـده در غوغای خیابان و دیگـ ـری سرگردان در سکوت کتابها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ـ ـیگـ ـارم را آتـ ـش مـ ـیزنـ ـم. خـ ـودم گُـ ـر مـ ـیگـ ـیـ ـرم و در هُـ ـرمِ بـ ـازدمِ خـ ـود، بـ ـه تـ ـمـ ـاشـ ـای خـ ـیـ ـالِ لـ ـرزانَم مـ ـی نـ ـشـ ـیـ ـنـ ـم... کـ ـلمـ ـههـ ـا را مثـ ـل شـ ـبچَـ ـرِههـ ـای کـ ـودکـ ـی، نـ ـجویـ ـده نُشـ ـخوار میکنـ ـم و بـ ـه عشـ ـقی کـ ـه در ایستـ ـگاهِ بـ ـینشـ ـانی از زمـ ـان؛ و در واژههـ ـای مـ ـوهووم، گـ ـم کـ ـردهاَم فـ ـکـ ـر میکـ ـنم. بـ ـا هـ ـر پُکـ ـی کـ ـه به سیگـ ـار میزنـ ـم، رنـ ـجهـ ـایـ ـم را فـ ـروو مـ ـیخـ ـورم. خـ ـوب میدانـ ـم، اعـ ـتراف بـ ـه عشـ ـق بـ ـوده کـ ـه مرا به شـ ـاعری کشـ ـانده، اعـ ـتراف به ایـ ـنکه دردِ غریـ ـبمانـ ـدهگیِ بعضـ ـی واژههـ ـا، هـ ـنووز دغـ ـدغـ ـهی بـ ـزرگ و آزار دهـ ـندهی زنـ ـدگی من اسـ ـت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تـ و ديگـرنمـي توانـي بـ رگردي ديگرنمي تواني به رويم بخنـ دي زيربـ ـاران بامن بدوي واگرعـ يـ نـ كت افتاد-بگويي:خيالي نيست! توديگرنمي تواني برگرديـ زميـ ـن، بيش ازآن كه فكركني چرخيده است! √بایدفراموشت کنم؛ امااین بغض که نمی شکند؛ببارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاکستر شدم؛ حواسم نبود سیگاری میانِ لب هات دود می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روویِ نیمکتهای صبـ ـح بهوقتِ کاجها، جای تو را گرفتهاَند کـ ـلاغهـا. ناراحت نیستَم، باور کن! لااقل، با من حرف مـیزنند اینها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتم کمی نَفَس بِدِه لب هایم را بوسیدی؛ نَفَس بُر شدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز هَم گُذَشت وُ نَیامَدی. ناشُکر نیستَم فَردآ هَم روز خُداست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر دست من بود "ي" را اينقدر ميکشيدم تا صاف بشه! بشه " ا " ! اون وقت هيچ چيز "بي تو" نبود! همه چيز "با تو" ميشد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای انتقــــام از فرداهایـــی که برای مـــا نیستــــــــ..........بیا لبخنــد بزنیم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این عـَـصرهاے پائیزے؛ عجـیب بـوے نـفس هـاے تـــ♥ـــو را مــے دهـد ...! گـویــے ... تـــ♥ـــو اتـفاق مــے افـتــے؛ و مَـن دچـار مــے شَــوم .. . تـمام " مَــن" دارد " تـــ♥ـــو " مــے شـود ... بـاور مــے کنــے ؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پـــاییز مـَـــرا عاشـِـق مــے کند ! بــــاران عاشـِــق تـَـــر . . حالا تـــ♥ـــو بـِــگو ایــن بـــاران پـــاییزے بــا مـَــــن چـِـــه مــے کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تو را هرگر نرنجانم به جان هرچه عاشق که در این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزو کردم یـــه بار از تـه دلـــــــــــت بـگــــــــی : عــــــــــــاشــــــقـتـــــــــــــــم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 7 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .