♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاکستری یعنی... عمق نگاه مادرم ... آن گاه که در آغوش زمین... آرام... میخوابید.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک پرنده و ماهی میتوانند عاشق هم باشند... اما آشیانشون را کجا بسازن؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از آن دل بی تاب در پای آن درخت کهن سال چیزی نمانده بجز سنگ چین اجاقی سرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد، پرسه میزند،با نم نمکی باران کنار خزر...و ماه چکه می کند از گلوی گنجشک، و من، گریه ام میگیرد در این جغرافیای خسته ی بلاتکلیف،..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به آفتابِ دل.. ثانیه های پائیز یک شقایق دادم یک شقایق که شود گرم و نترسد از زمستان دیگر ...خنده ای کرد و پرید از سر بام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قهوه خانه ی میان جاده های شمالی ... یک فنجان چای، من تو و انتهای جاده ای که نقاشی کردیم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهی در دریا با حسرت به پرنده نگاه کرد دریغا از بال پروازی که نداشت و رها شدن از گنداب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعد از مرگم ..هوا خوب خواهد شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه کن مرا بال و پرم را بسته اند نگاهم کن چون٬ دلم را شکسته اند... رها کن مرا ازین بند زجرآلود بگذار من هم کوچ کنم ازین قفس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مهتاب تاریکی های خود بوده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بارها سوخته ام - چنان که ماه در دریا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ليوانم از دستم افتاد و شكست قربان نگاهت كمي رحم كن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بی انصا[!]ت آخر چقدر تبعیض این همه سیب خوردم چرا مرا از دنیا بیرون نمیکنند؟؟!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 52 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .