♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزها و رویاهایم را ، - با تو شریک می شوم کمی از قهوه ای تو ، در من اندکی باران ، برای تو حالا از آسمان قهوه می بارد و در فنجانت باران بلند شو شال سیاهت را بردار هوس شب دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جذبه ی چشم تو چون کشش دریا سرد و وحشت زاست وقتی که میمکد و به قعر می برد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای پیوند آب و خاطره تمام دلخوشی ام را به سمت آینه پرت میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان اين شهر مجنون شده است آنقدر كه از چشمانش به جاي باران ماهي مي بارد و دستان بهت زده ي من كه از آنها شقايق مي رويد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم کن بگذار مثل تمام گل ها... یخ زمستان روزهایم پرعطر شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حسرت یک حضور... برای پر کردن حجم اینهمه تنهائی... وحسرت یک شانه... برای خالی کردن اینهمه بغض ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چند پیک شراب و نگاه کردن به این دریای لعنتی آرومم که نه ، اما ساکتم میکنه ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چیزهای با ارزشی دارم ...! حنجره ای برای بغض ... چشمانی برای گریه ... لبهایی برای سکوت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 20 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .