♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غریبهها هم ـ حتا ـ از برق چشمانم نام تو را میخوانند چهطور طاقت میآوری از این سادگی اینقدر ساده بگذری؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدونی تو این شبگریهی تلخ هنوز مدیون ِ چشمای تو هستم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را با رنگ کلمات ننویسم چه کنم؟ با عطر کلمات اگر نبوسمت سر به کجا گذارم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به رسیدن فکر نمیکنم، به تو فکر میکنم و میرسم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیجکس ـ همپای من ـ چشمهای تو را نچشیده که غارتگر را بشناسد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 23 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .