♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخت است... خودت درد خودت باشی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو... ایستگاه... قطار و دود... من میخکوب بر زمین.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کابوس میدیدم از خواب پریدم که به آغوش تو پناه ببرم افسوس.... یادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه بردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارد چه برسرم می آید؟ چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها، لحظه هایم را دوباره تلخ کنند در برابر روزها،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عـاشـق شـوی “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـیکـنـنـد ! راسـت مـی گـویـنـد ... چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایی کـه... “تـو...” مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می گویند خوشبخت آن است که آینده اش را بداند! و من می دانم تنــها به دنیــا آمدم ... تنــها زندگـی کرده ام ... و تنــها می میرم! . . و این خوشــ...ــبختی است؟!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار تو تنها نمی دانی ... حتی قبل از کشیدن چهار پایه ... آخرین حرف اعدامی رو می پرسند! نمی دانی! چقدر خسته ام میکند تاب خوردن بر روی دار... که تو پیروزمندانه به مکافات من نگاه می کنی! .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا هلهله ای بر پاست ... وقت است که جای غم ... رقصی به پا کنم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوتم طولانیست تاریکی روز ها چشم گیر... لبان توست فصل الخطاب سکوتم آنگاه که نگاهت خورشید روزهایم شود ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 8 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .