بـانــــــــو ...
بغـض هــــا را گاهـى بایــــد قـــــورت داد ...
عاشقانـه هــــا را از پنجـــــره تـُــــف کـــــرد ...
و درهـــــا را به روىِ همـــــه بســــت ...
بــــاور کـــــــن ...
گاهـــــى " هیـــچکــس " ارزشِِ دچــــار شـدن را نـــــدارد ......
به یاد آوردنت ،
هــــــــر روز درد آورتــــــــرین شکل فــــــــرامــــوشــــــــی است .
.دست ، فـرامـوش نمـی کــند ...
می دانـی ؟
حـافــظه ی نــوازش ، از جـنس ِ حـــرارت اسـت...
تا هستم ای رفیق ! ندانی که کیستم /روزی سراغ وقت من آئــــی که نیستم /در آستــان مرگ که زندان زندگی است /تهمت به خویشتن نتـــوان زد که زیستم..استاد شهریار
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمـــــــری گریستم
طی شد دو بیست سالم وانگارکن دویست
چون بخت وکام نیست چه سود از دویستم؟
گوهرشنـــــاس نیست در این شهر شهریار
من در صف خــزف چه بگویم که چیستم ؟
با دوستانم رفته بودم سینما و در ازدحامِ جمعیتی بدان شلوغی مردِ بلیط فروش داد میزد؛ دیگر جا نیست،همه جا پر است! بدم میآید از دروغی به این شاخداری خیلی هم جای تو خالی بود !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 4 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .