♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه خاک ونه آسمان هیچ نمی خواهم، تنها،فرشته ای که گرمای دستان حریرش پیشانی تب شکسته وسردتورا لمس کند،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرخ که نیستی لااقل سبزباش بکارمت کنارگوری که منتظراست بهارشود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این طورکه نمی شود بایدخودم بیایم سراغت راازماه بگیرم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ی دلم تاریک است پاکتی امید برایم بفرست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار ازلبخنده ی ماه آویخته ای و شیرابه های عسل * دیگربایدبچینمت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بایدبرخیزم سفره بیندازم وهفت سین وتنگ ماهی و... * صدایی درمن می گوید: بهارآمده است. تونمی آیی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عین روزروشن است، تورفته ای بازنگردی ومن مانده ام پشت این همه کاغذسیاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرکجاباشی صدای ویولونی هست که بادبیاورد ابرخاطره هاراببارد وتوخیس مثل حالاکه زیرباران قدم می زنم برسنگ فرش خیابانی ازهرکجا قدم بزنی. * هرکجاباشی- مهم نیست مهم-صدای ویولونی ست که بادباخودمی آورد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توآفتاب لب بام بودی تابه شعرمن درآمدی پریدی رفتی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ازنومی رسد همراه تو شب پره ها وهوهوی باد درشاخه های بید. * ماه دوباره گل می دهد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوزروی ماسه های ساحل می دویدم که توگم شدی میان کاج های انبوه؟ سنگ های سیاه ترس آلود؟ یاازدحام ایستگاه برگشت کنارمردی که شبیه من نبود؟!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .