♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سوز پاییزی هم از یخبندان دل تو بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تـــا مــــی گویــــم ... " خوبــــــــم " چشمـــــانم خیس مــــی شـــــود ... !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ﻭﻗﺘــﯽ ﻣـــُـــﺮﺩﻡ ﺑاﻟﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﺪ! ﻻﺯﻣﺶ ﺩﺍﺭﻡ. .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اصلا من هیچ... تو به فکر قلمهایی که بی تو اشک می ریزند کاغذهایی که خم می شوند شمعدانی هایی که می میرند گنجشکهایی که لال می شوند هم نبودی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده هنوز خیس است و من همچنان می روم به خیال رد پایی از اشکهایت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تنهایی شکفتم در تاریکی نهفتم با سایه سخن گفتم از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گيرم كه نيستی ؛ گيرم كه رفتهيی ؛ گيرم كه از من دوری ؛ به خيالت از سرت واشده ام آری ؛ امّا میدانم كه نمیدانی اين دل مضطربم را در لابلای موهاي قشنگت به امانت داری..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .