♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تــــمـــام حـــجـــــم مـــــن مــــگــــر چــقـــدر اســـتــــ.... کــه در هــیـچ آغــــــــــــــــــــــــــــــــــوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی جــای نـمـی گــیــرم؟؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تاریکی می نویسم نوشتن از چشمهایت چراغ نمی خواهد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاری است روی دفتر این روزهای من یک بغض تا نخورده و یک رد پای خیس....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزوی دویدن خیلی بزرگ است برای لاک پشتها
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر باران بگذارد اگر تو ا بگذاری خواهم نوشت تا راهم را تقسیم کنم میان کلمات و میان آدمهایی که گذارشان می افتد به آواز گنجشکهای بی سرزمین.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه باید کرد با یک روح سرماخورده در باران؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در چشمهام شب شده فانوس من کجاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین که باران می بارد کافی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است دستانم را بگير...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درست همون موقع که فکر می کنی همه چیز محکم سر جای خودشه یه طوفان دیگه از راه می رسه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احتیاج به مستی نیست...! یک استکان چای هم دیوانه ام میکند وقتی میزبان چشمان تو باشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از خودم می ترسم وقتی میان دستهایم میان چشمهایم میان دلم حتا میان همین کلمات انکارت می کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک شب برایت میگویم چرا امشب چشمهایم قرمز بود؟ و تنم یخ!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .