♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ صیادی برای رفاه صیدش دردام، دانه نمی گذارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بااینکه ناودان ها سکوت کرده اند اما هنوز،صدای هق هق باران شنیده می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کسی برای من دست تکان نمی دهد. من بیهوده وابسته ی مردم این شهرم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه دلم راخالی می کنم، دوباره پرمی شود از تو! چه برکتی دارد این عشق!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها درحوالی من، همه چیز به توبستگی دارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی اوقات انقدر هوس گرمی دستاتو میکنم که دستای سرد خودمم گرم میشن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا اخرین شعر هایم برای توست چه کسی میگوید دوری سردی میاورد؟ وقتی هنوز از یادت بند بند وجودم گرم میشود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچکس نمیفهمد انقدر حس نداشتن و تهی بودن قوی است که حتی با مسکن گریه هم ارام نمیشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من حس میکنم که بر باد رفته ای و تمام کافه های شهر قهوه ی بدون شکر سفارش میگیرند بدون تو من حس میکنم که نیستی همراه من در این اشفته ی بیگانگی ام و دست های من هر روز تهی تر خواهد شد و خط عمرم هر لحظه کوتاه تر و کوتاه تر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی نیستی چه فرقی دارد که من عاشق ام یا دیوانه؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خدا قسم در هیچ جای دنیا دست های کسی را نمییابی که به اندازه ی دستان من برای رفتنت پیر شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی تو نیستی چه فرقی دارد که من برای که مینویسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی اوقات انقدر درونت خالی میشود که فکر میکنی اگر کسی با نگرانی دستش را روی شانه ات نگذارد حتما میشکنی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .