♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوسه هایت انار را می ترکاند! نفس هایت سیب را می رساند! آغوشت ابر را می باراند پاییزیترینی تو !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن روزها ... تو و بوسه ی ِ داغ ... امروزها ... من و داغ ِ بوسه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این است روزگار من اکنون...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایت را وقتی سیل می گیرد سّد دلم می شکند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امیدی نیست وقتی همه دیواریم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت را از من دریغ نکن....این تنها سهم ِ باقیمانده ی من است از تو...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدمها تنها که نیستند می روند ... تنها که میشوند بر میگردند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه قدمهایم را میشمرم به آخر نمیرسم! چه بی انتهاست وسعت خیال با تو بودن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز دوباره سیاهی آسمان کبود دلخوشی مرا با خود به یغما میبرد. دوباره گریه های ابرها سکوت و بهت وحشتناک را برایم به ارمغان می آورند. دیگر خبری از شبنمهای نقره ای روی گلهای اقاقی نیست. دیگر هیچ قطره ی بارانی رقصان و باعشوه به سوی زمین نمی آید..قطره های باران هم دلگیرند از اینهمه دلگیری دیگر صدای آواز کبوتر های عشق به گوش نمیرسد آیا کبوتر ها مرده اند؟ و.دیگر پروانه ای پرواز نمیکند و هیچ گلی زیباییش را به رخ این و آن نمیکشد... از آسمان شهرمان سنگ میبارد و من سقف لبخندی را کم دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همان کودکی که سنگ را به نیت دفع دشمن به سر دوستم میزنم چرا که دوست و دشمن را یکی میبینم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به امید ...... روزی که ساعت ها برای هوشیار شدن انسان کوک شوند ، روزی که همه برای بودن زندگی کنند روزی که چراغ ها در شب خاموش نشوند ، روزی که زندگی کردن زنده بودن تعبیر نشه روزی که ابی اسمان در شب سیاه تعبیر نشه ، روزی خورشید از ترس غروب نکنه و روزی که من به خاطر تمام حرف هایم قربانی نشوم .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هنوز منتظرم که کسی در خانه را بزند اما جز باد و باران و سیاهی شب با صدای گرگ کسی نیست ، میترسم شاید برای همیشه قالب خالی خانه پر نشود و پرنده ازاد نشود ... در چوبی و همان قلم و کاعذ که همیشه روی میز بود .... و من .. سایه یک ادم که شب در حرکت و روحی سوار با تنی لاجور که گوی هیچ وقت زاده نشده .. لیوانی پر اب و تخت خوابی که همیشه خالی است و کاعذ های پاره که روزی نوشته شده ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما به این زندگی دچار شدیم ، زندگی سوار بر جسم و جسم سوار بر روح است ، زندگی سوارکار و من همان اسبی هستم که چشمهایم بسته است و با افسار کنترول میشوم ، سالهاست که کور کورانه راهی را میروم که نمیدانم و روزی چشمهایم برای همیشه بسته میشود ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 16 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .