♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهامی نویسم... گاهی سه نقطه ها بهترین ماوا هستند برای تنهایی ها، بغض ها و خنده هایمان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزا تنها هستم و خودمو به زندگی زدم که دستم رو نشه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه آسمان در هم پیچید نه دریا خروشان شد نه لرزه ای به جان زمین افتاد ... هنگام رفتنت را می گویم ! وقتی برای همیشه دهان خانه باز ماند تا رهگذران ویرانی ی دنیا را تماشا کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
... باران می آید دلم گرفته.......مثل همین حالا که دلتنگی ی غریبی گوشه ی اتاق زانوهایش را بغل گرفته ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا تا ارتفاع شهر ساحلی بالا آمد.....شاید این موج بال های پروانه ایست که به آغوشی رسیده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیروز جوانی بود حواس پرت و فردا پیرمردی است خیال باف . حقیقت همین امروز است همین حالا همین چند سطر ... و صفحه ی سپیدی که بین من و توست تا شعر به پایان برسد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساحل من و دریا را در آغوش گرفته که می سوزم و این فانوس سرگردان با کابوس کشتی های به گل نشسته از خواب می پرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا که از هستی دل بریده ام و رها کرده ام دنباله ی ستاره ها را ... تنها تو شرابی بنوش سیگاری بکش و مانند نهنگی دیوانه ... خلیجی برقص من آخرین خدایی هستم که شاعر شده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از همه چیز بریدم می خوام کمی بی واسطه سقوط کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رد پای تنهایی پشت سرم پر نمی شود حتی زمانی که برف می بارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواب از سرم پریده قلبم تیر می کشد سرم دل دل می کند ... حالا من مانده ام با یک پازل بهم ریخته ی گیج !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در ساحل نمناک که گام بر می دارم .... از کنار گوش ماهی ـهای پهن شده در آفتاب که عبور می کنم ... پیکر ماهی ـهایی را می بینم که با چشمانی باز بی جان .... جا مانده اند از زندگی... ساحل دریا شده ... قبرستان ماهی ـها.... چه چرخه ای است ... این بــ ودن .... این زیستـ ن ....؟؟؟ از دریـا ... به مـوج می رسی ... از مـرگ ... به سـاحل..... !!! در اینجا مـ رگ مـ وج می زند..... دیگر در مرگ ماهـی ـها... آوای موج و باد .... می شود .... نوای حزین ... دریـا...!!!؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میـ دانستم تـو روزی چونان .... فریـادی در کوه به خود بازگشته ... برمیـگردی به سویـم .... . . همـیشه افسانه از همین جا شروع میـ شود.... از یک خیال خـام !!!؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـوی ریحـان میـ گیـری بـوی نـعنا آنـوقت کـه : سبزی فروش گـره میـ زند دسته دسته سبـزیهایش را .... در برگـ برگ دفـترم ... !!!؟؟؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .