♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته از هـوای مسمــوم روابـط .. از لجنزار حرف هــای خوب خوب .. از این آییــــنه هــــای چروکیـــده .. .. و حتی از مترسک بی لبخند کودکی ام که در باغچه چال شده است ..! می دانم .. سقف اتاقک شعرم دودزده و سیاه شده / اما من / هنوز چراغ کوچکی که با نفت خاطرات تو ، پت پت كنان می سوزد را .. دوست دارم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دو دست كه بيشتر ندارم پر از تمناي نوازش ، پر از خطوط شكسته .. به بازار گدايان و دست فروشان خوش آمدي ، بانو ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان رياكار ، همچنان آبي ست ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پوستمان کلفت شده ، سیلی می خوریم از روزگار ، لبخند می زنیم .. و دست به خشتك سرنوشت ، آويزان شده ايم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از میان نامردان روزگار دوست چه کسی است و چه بیهوده ثانیههای عمر تلف میشود و به یاد عشق به پایان میرسد و پایان انتظار جز قلبی شکسته در دستانم چیزی نمیماند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا مهربانا مگذار آشیانه مهر کسی بر هم فرو ریزد که ویرانه آشیانه دردی بس هولناک است .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی هم زندگی به ساز ما خواهد رقصید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کبوتران در آسمان پرواز میکنند ...... این را گفتم که بدانی هنوز زنده ام چه فرقی میکند کبوتران درپرواز و آسمان به این بزرگی و من تنها .....نوبت کدام بازی رسیده است سنگ وشیشه دل و دشنه یا پشت و خنجر تو که اهل بازی نبودی بودی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا...هیاهو بر سر لقمه ی عشق است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز ملاقات داشتم با گرگ های به دور آتش حلقه زده برای رهایی از آدم ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز که گذشت فردا شاید اگر نفسی بود و بادی وزید همراه ترنم سایه ی اقاقیا برایت شعری بگویم .... که گفته باشم دوستت دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر سفیدی پیراهنت چه بنویسم وقتی راه راه آن نمی گوید من در زندانم یا تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی به دهکده راهم نمی دهند چه فرقی می کند کدخدا چه کسی باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی را سر روی سینه اش میگذارم دیگری را در آغوش می کشم چقدر دوستشان دارم این دو بالش را.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 8 ساعت و 37 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .