♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يك در و يك سيگار و يك فنجان قصه از همين جا ميشود اغاز دوصندلي كه روبه روي هم نشسته اند يكي شان سيگار مي كشد يكي شان فنجان..... زني كه قهوه ميخورد تا سرنوشت را پيدا كند مردي كه سيگار....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سخت است كه نميايي و من باز حافظ را خدايم ميگيرم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردم است میلرزم این اغاز به اتش کشیدنم است انگشتانم سو سو میکنند ولی چراغها خاموشند خورشید هم دردی را دوا نمیکند وقتی قطب ها همه به سمتم هجوم اوردند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بــ ـاران که می بارد دلمـــ مثل کبـ ـوتـ ــرهـــ ــــا پـ ــر می کـ ـشد ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امتداد فاصله ازاعتبار عاطفه نمیکاهد ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیال تو تمام ارزوهای بی رنگم را رنگی کرده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم اصرار دارد فریاد بزند؛ اما . . . من جلوی دهانش را می گیرم وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .