دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . . یک هفته در تب ســـــــوخت . . .. (عکس مربوط به دختر شهید کاوه می باشد)
خشمِ شب زده بودیم. غافلگیری، فریاد، دود، آتش، گلوله، هوار و هول و هراس... باید بچهها را برای عملیات آماده میکردیم. توی تاریکی، سرَش فریاد کشیدم: «الآن چه وقتِ پوتین پوشیدنه، زود باش برو توی صف...» هُلاش دادم با پا! چیزی نگفت... توی آن تاریکی رفت بین بچهها... از روی سنگها و خارها میدوید در آن تاریکی... ظهر فردا جلسه بود با فرماندهی جدیدِ لشگر. همو بود. با پاهای باندپیچی شده... در آن تاریکی باز قیافهاش به یادم مانده بود. «همت»، خواسته بود شب را بین بچهها باشد...
برای نسل ما مینویسی؟ دیگر کسی کسی را باور ندارد ماها شمارا فقط بر سر کوچه و خیابان ها خوب یادمان هست برای ما چه مینویسی ما حتی به حرفهای خودمان هم عمل نمیکنیم جوهرت را مصرف مکن برادر ما حتی ارزش آن جوهر را هم نداریم..
اللهم-عجل-لولیک-الفرج . . .
14 سال و 3 ماه و 29 روز و 11 ساعت و 17 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 29 روز و 11 ساعت و 16 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 29 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلاللهم-عجل-لولیک-الفرج . .
14 سال و 2 ماه و 13 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبل