دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ßάßάk яєzάiє

مهربون. حساس. راستگو و صادق. لوس. زود رنج. درباره »
ßάßάk яєzάiє
مرد - متاهل
امتیاز: 98672

دنبال‌شدگان

(35730 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(2675 کاربر)

گروه‌ها

(536 گروه)

بازدید

ßάßάk яєzάiє
ßάßάk яєzάiє

دیگه امیدی نیست.

ßάßάk яєzάiє
ßάßάk яєzάiє
در Im in love

کاش میشد گل چشمان تو را میچیدم و نما میدادم به اتاقم که پر از تنهاییست ، من به خود میگویم تو که آرامش احساس غم آلود منی ، پیش من میمانی ؟

arad motamednia
arad motamednia
توسط موبایل

از بچه هاي مهندسي كامیپوتر يا آی تي كسي اينجا هست...لطفا اگه هست بگه كارش دارم

✔کتــ☾ــے  ...
0 (3).jpg ✔کتــ☾ــے ...

حرف که میزنی من عاشقت شدم.....وقتی نگام که میکنی دیونه میشمو....میخندی و من....عاشقت شدم.....دلواپسم نباش من عاشقت شدم.....ساکت که میشینی من عاشقت میشم....وقتی نباشی و .........من عاشقت شدم

ღ جـــــواد ღ
ღ جـــــواد ღ

آخه آدم (آدم که نه ، خر) چقدر بیشعور و لعنتی و گستاخ و.... باشه بره توی مدرسه دخترونه به مدیر مدرسه بگه به فلانی بگین بیاد کارش دارم!!!! مزاحمای عوضی بی حیا حالا بماند کی هست و با کی کار داشته فقط خواستم یادآروی کنم اعصابم به کلی بهم ریخته

الهه
الهه
در داریوش

بیا... که وقت تنگ است مرا.حوصله تنگ است مرا...

mardomsalari
mardomsalari

دولت تصويب كرد افزايش تعرفه واردات 159 محصول كشاورزي [لينک]

mohsen
mohsen

سلام. من mohsen هستم، از اعضای جدید ...

baran
baran

سلام. من baran هستم، از اعضای جدید ...

mitra
mitra

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash-reza
arash-reza

شیشه نازک احساس مرا دست نزن.......چندشم میشود از لکه انگشت دروغ

sanaz
sanaz

همه ی کسانی که الان بر عشق لعنت میفرستن ؛ روزگاری عاشقترین انسان این شهر بودن

ßάßάk яєzάiє
ßάßάk яєzάiє

@O u ➌ Ph ¥ شما چی؟

S . Razzaghi
S . Razzaghi
توسط موبایل

دیگر از مرگ نمیترسم!!! عمریست حسابم با خودم پاک است ...

پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8
359b282ed8e94027a0ca.jpg پـدربـزرگـــ ایـرانـی .....
در ظهور

و ، دوبـاره صـبـح ، ظـهـر ، نـه . . . غـروب شـد ، .....