پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
چشمهای مهربونِ تو منو به آتیش می کشه .. نوازش دست های تو .. عادتِ ترکم نمیشه ...
پسرک
بی تو اینجارو نمی خوام ..
پسرک
مثل آواره ایی تنها تو خیابونی که سرده .. تا خیالت به سرم میزنه گریه ام می گیره.. آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره ...
پسرک
به داشتنت شک داشتم ... و حالا .. ندارمت ..
پسرک
به نگاه هایت حسادت می کنم ... این چنین عاشق وار .. بی پروا یند ... نه دلی مانده برایمان .. نه شوقی .. سزاوار تر از این؛ مرگ است ...
پسرک
دیگه حسش نیست .. آن کنار دیوار .. نه روی تخت . نه اینجا .. نه با خودکارو قلم .. نه میان برف ها .. دیگه حسش نیست ..
پسرک
آروم کنارت راه میرم .. نگاهم درگیر توئه .. توبه بازی های این زمانه می خندی و شاد .. من از اینکه آروم در خودم می شکنم ؛می خندم ... تو می خندی حواست نیست ..
پسرک
بی سرو سامانم ؛ سینه ام مالامال از ناگفتنی ها .. تنگ .. تنگ ..تنگ تر میشود ...
پسرک
در این هجوم سایه ها .. نــــــور می خواهم
پسرک
به صورتش نگاه کردم .. ابروهاش رفت بالا ،از سر تعجب قوسی به لباش داد دستاشو نشون داد گفت:" الله اعلم.. "
پسرک
این دردها تکراری ست... برای من .. تو .. او ...
پسرک
خوشی بدون تو برای مانند دردست.. طاقت تحمل این درد در توان من نیست ..
پسرک
درد .. درد و تنها درد ...
لایک

13 سال و 9 ماه و 28 روز و 9 ساعت و 28 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبل