پسری دختر زیبایی را دید و شیفته اش شد چند ساعتی با هم در خیابان قدم زدند ناگهان بنز گران قیمتی ترمز زد دختر گفت : خوش گذشت اما دیگر نمیتوانم به پیاده رفتن ادامه دهم . هنگام سوار شدن راننده گفت : ببخشید من راننده آقا هستم لطفا پیاده شوید...n
@✿.•*´BITA ✿.•*´ -یکی بود... . . . هنوزم هست و همیشه به یادته -امروز هم... کنار فاصله هامان، نشسته ام... -فراموشی؟؟؟؟ هــــــــــــــــــرگز! نمیدانم تا کجای راه با منی اما میدانم در دلــ♥ــم میمانی...
نمیدانم اینجاکه ایستاده ام تقدیرمن است یاتقصیرمن،اماوقتی یافته هایم راباباخته هایم مقایسه میکنم میبینم چون خدارایافتم،هرچه باختم مهم نیست.آموختم که تمام ماجرای زندگی فقط قانون عشق بازی خداباماست"